تبليغاتX
بـــانوي بــهار
مهمان كعبه ...

 

 خواستم برايت شعر بگويم اما نشد ...                                                

                                          بيت و مصرع و قافيه اما علي نشد ...           

 

مولايم .. مولايي براي شما كم است ...

آقاي من ... آقايي و سروري براي شما كم است ...

چه كنم كه قـــلم از پس وصـــفتان نـــاتوان است و اين انگشتان عاجزتر از آنند كه بتـــوانند شما را توصيف

نمايند ... فقط يك كلام ... دلتنگم .. دلتنگم براي آن حرم امنتان ...

 

زيباترين ولادت از آن توست كه در خانه ي كعبه به دنيا آمدي ...

زيباترين نام از آن توست كه برگرفته از نام خداست ...

زيباترين تعليم از آن توست كه دست پروده ي محمد امين هستي ...

زيباترين سخن از آن توست كه به تعبير بزرگان نهج البلاغه برادر قرآن است  ...

 

میلادت در میان عاشقانت بسان پروانه هاییست که هـر زمان به دور گــلی از گلهـای بهشت طواف می

دهند ... طواف عاشقانت نشانه ی شکر از معـبود ازلیست ...

 

علی چه بود ... ! ستاره ای که درخشید و خاموش شد ... ؟

اقیانوسی که جهان را فراگرفت و خشک شد ... ؟

صدایی که فریاد شد و تمام شد ... ؟

نه ... ! تو بوده ای از ازل و خواهی بود تا ابد ...

تو عامل حسادت ابلیسی ، وقتی که در هزاران سال عبادتش یک سجده تورا ندید ... تو خواهـی بود تا

میزان کنند اعمال مارا با تو ... نگاه تو ... صدای تو ... نیت تو ...

و تو هستی در نگاه مهربان و بی همتای همه ی پدران ...

 

  

نوشته شده توسط عـاطـفه در دوشنبه 1388/04/15 ساعت 9:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

آرزوي هر روز ...

 

 

و آرزویی به قدمت تاریخ !

بهار - تابستان - پاییز - زمستان

چهار فصل خوبی داشته باشین!

 رنگارنگ و دلنشین و آرامش بخش

 درست مثل خود زندگی!

 

 

نوشته شده توسط عـاطـفه در یکشنبه 1388/01/16 ساعت 7:44 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تصاويري از سرزميني نه چندان دور _ بخش دوم ...

 

 

خیلی حرفها هست برای نوشتن ... اما خیلی از حرفها هم نوشتنی نیست .

 

" کربلای معلی "

 

- مسیر نجف تا کربلا مثل یه سفر در دل زمانه ... از رفتن و دور شدن از حریم امن علی (ع) دلگیری و برای رسیدن به حریم عظیم حسین بی قرار ... وقتی به کاظمین رسیدیم و چشممون به گلدسته های حرم افتاد حس کردیم این سفر بیشتر از اینها با احساسمون گره خورده ... تابلوی کاروان جلو و ما پشت سر و در سکوت ... انگار دلت هوایی شد ... نه ؟ اگه از صحن با شکوهش بگم و از شنیدن اذان ظهر میون شلوغی دلچسب حرم بی تاب تر می شی ... مثل من که الان ...

- ساکتیم . حرف ها میان و می رن و باز ما جا می مونیم توی رخوت این سفر عجیب ... صدای یکی از همسفرا اوج می گیره و همه با واژه ها پر می کشن تا مقصد سفر .. "حسین عشق منی " حک می شه توی خاطراتمون ٬ تا هر جایی نغمه حزن آلودش رو شنیدیم بارونی بشه نگاهمون و دل بسپریم به طوفان دلمون ...

- طفلان مسلم ... چند کیلومتری مونده به کربلا ... کم و زیادش مهم نیست مهم اینه که تو کنار این دو معصوم حال و هوای عجیبی داری ... " ابراهیم " و " محمد " دلت رو بی قرار می کنن و تو قسمشون می دی به پاکی و معصومیت دلهاشون ... سر به سجده می ذاری و انگار برای ایستادن احتیاج به یاری داری ... آره ... داری نزدیک می شی ... دل من بی تابی کن که دیگه نزدیکه ...

- اول غروبه ... آسمون نارنجی می شه و تو به بی تابی دلت دل می دی ... از دور که چشمت به حرم و گلدسته هاش می افته دیگه بند زمین نیستی  ... دیگه اینجا جای موندن نیست ... صدای رها شدن بغضها پریشونت می کنه ... کاش یه پرنده بودم ... اینو هم تو می گی هم نگاه همه ی همسفرات ...

- رسیدیم به هتل ... اما ... نه ... این خوابه ... این رویاست ... روبروت یه گنبد طلاییه و تو به چیزی که می بینی شک داری ... صدای مداح کاروان دیوونه ات می کنه وقتی می گه " اینجا حرم آقا ابا عبدا ا... است " ... رسیدن به مقصد این سفر توی رویاهات یه جور دیگه بود ... اما حالا کم آوردی ... اونم جلوی ضربه های بی رحمانه ی دلت ...

- گفتنی نیست ... حس اولین قدمها روی سنگفرش حرم گفتنی نیست ... نوشتنی نیست ... باید حسش کنی ... باید زل بزنی به گنبد و خیره بشی به پرچم "یا حسین" تا یادت بیاد کجایی ... باید به یه بغض عجیب برسی تا باور کنی اینجا کربلاست ...

- قدم برداشتن میون بین الحرمین کار آسونی نیست ... انگار دلت میره و قدمهات با فاصله به تو میرسن ... انگار نگاهت می رسه و دلت به پیشوازش می یاد ... گم می شی ... هم از دنیا دوری و هم از آدمها ... دوست ـ آشنا ـ همسفر ... همه انگار غریبه ان ... تویی و یه دنیا غربت بی مثال ... کبوتر ا دلتنگت می کنن ... پس چرا تو روی زمینی ؟ چرا هنوز قدمهات بوی خاک می ده ؟ باید پر بزنی ... پر پروازت همین نزدیکی هاست ...

- بعد از نماز مغرب بود ... ردیف به ردیف نشسته بودیم زیر  گنبد حرم حضرت ابوالفضل . صدای سینه زدنشون رو که شنیدیم دلمون قرص شد ... ایرانی بودن اینو جمله هایی می گفت که منظم و پیوسته تکرار می کردن و به سینه زدنشون منتهی می شد ... کم کم همگی راهی صحن شدن ... دور تا دور صحن پر شده بود از ایرانی هایی که پا به پای حلقه ی اولیه بر سرو سینه می زدن و " سقا "ی کربلا رو صدا می زدن ... " ای اهل حرم ٬ میر و علمدار نیامد ... " ... حس عجیبی بود . نگاه عربها و تعجبشون از این همصدایی اتفاقی حس خوبی داشت ... بغض ها که شکست و یه دور گرد حرم چرخیدیم همه هوایی شده بودن ... حالا وقتش بود ... باید پر بزنم تا آسمون ... اینو دلم با بی قراری عجیبی فریاد میزد ...

- شب آخر بود . هیچ کس آروم و قرار نداشت ... کردها دور هم حلقه زده بودن و صدا می زدن " یا حسین" ... دورشون شلوغ بود . یه جایی میون جمعیت وایستادم و صدا زدم " یا حسین " ... حرفهام یادم رفته بود ٬ انگار این رسم این چند روزم بود ... هیچی برامون مهم نبود جز این لحظه ها ...این حرفها ... این سوزی که میون جمله ها و صداها می نشست و اوج می گرفت تا آسمون ... رفتم ... بدون اینکه به قدمهام فکر کنم ...رفتم تا رسیدم به سردی ضریح ابوالفضل ... اونجا بود که فهمیدم بغض چند روزه و چند ساله ام شکسته ... اونجا بود که صدای پر زدن دلمو میون اونهمه بی قراری حس کردم ... شب آخر سفر انگار هیچ کدوممون روی زمین نبودیم ...

- گفتن وداع نکنید ... وقت رفتن فقط چشمامو بستم و گفتم " من برمی گردم ... اجازه می دین ؟ "

- موقع رفتن دلهامون سنگین بود و وقت برگشت انگار سبک بودیم و نزدیک ... همسفرا دیگه برای همصدا شدن دنبال بهانه نبودن ... دلها همصدا شده بود ... جاده پیش می رفت و ما به فاصله ی دور شدنمون فکر می کردیم ... به جایی که دلمون جا مونده بود ... به هفته ای که توی خواب و بیداری گذشته بود و حالا گیج و گنگ خوابی بودیم که به چشممون اومده بود ... کاش از خواب پا نمی شدیم .

- ترمینال آزادی ... نقطه ی پایان سفر ... چهره ها به خاطر می موند و بغضی که انگار  باز جوونه می زد . یعنی باز برمی گردیم ... ؟

 

 

 

نوشته شده توسط عـاطـفه در یکشنبه 1387/11/13 ساعت 3:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تصاويري از سرزميني نه چندان دور _ بخش اول ...

  

خیلی وقتها که از سفری برمی گردیم توی ذهنمون پر از خاطــراتـه . اما خیــــلی وقتها هم از یه سفر فقط تصاویری توی ذهنمون باقی می مونه که با کنار هم گذاشتنش لبریز از حال و هوای اون سفر می شیم . این روزها من ٬ سرشار از تصاویرم ... تصاویری از سرزمین عراق . از لحظــــه های نابی که تا مدتــــها توی ذهنم حک می شه . نمی دونم چند قســــمت می تونم ادامـــه بدم و این تصاویر تا کجا قابل نوشــتنه ... می نویسم تا جایی که دلم فرمان بده ... ! 

این بخشی از تصاویر ذهنمه ...

 "نجف اشرف "

 

صدای مداح کاروان دور و نزدیک می شد . گلدسته های حرم رو که دیدیم انگار هیچ کس روی زمین بند نبود . هم بغض بود و هم بهت ٬ هم سکوت و هم فریاد . قدمهامون نامنظم شده بود ... یاد حرف دوستی افتادم ٬ کاش دست خالی برین ... واقعادست خالی اومده بودیم؟!  رسیدیم به ورودی حرم ٬ به شکوه ایوان طلا و به آرامش عجیب صحن و این ابتدای یه بغض رها شده بود ...

- خیلی چیزا رنگ باخته بود . خاک و خستگی و خواب. یه وقتایی که خودت بودی چشمات بی هوا اسیر خواب می شد و یه وقتهایی انگار هیچ رویایی نمی تونست حقیقت جلوی چشماتو انکار کنه . تو نشسته بودی رو به ضریح و چشم دوخته بودی به دعاهای چشم انتظار اجابت ... انگار صدای بال فرشته ها رو بیشتر از هر زمانی می شد شنید.

- دستم به ضریح نمی رسید . هم ازدحام بود و هم بهت همیشگی ام . چند قدمی ضریح ایستاده بودم ٬ دستام بی هیج دعایی رو به آسمون بود ... حرفی نداشتم جز تسلیم ٬ جز سکوت ٬ جز عجز و جز شرم از این دستای خالی ... توی یه لحظه دستای عطیه نزدیک شد و چند لحظه بعد دست هر دومون روی ضریح نشست . نمی دونم سرمای دستام سر خورد روی ضریح یا سردی فلزش رسید به قلبم ٬ دیگه نه "من"ی وجود داشت و نه حرفی و نه صدایی! خلا بود و سکوت ... انگار رسیده بودم به اوج قصه ...

-از چندین مقام گذشته بودیم و نمازهای دو رکعتی رو با نیات مختلفی می خوندیم . مرد عربی که از اولین لحظه توی مسجد کوفه همراهمون شده بود  شروع کرد به صحبت و همراهش تکرار می کردیم ... دور تا دورمون گروه به گروه - کاروان به کاروان نشسته بودن و انگار نه "من" ی وجود داشت و نه حرفی ... این هم نوایی و پیوستگی اش آرومت می کرد ... هوایی ات می کرد برای حج ... برای هم نوایی با حرفهای مشترک! باید سر به سجده می ذاشتیم و ۷۰ مرتبه تکرار می کردیم "یا سیدی" ... سر از سجده که برداشتم با خودم گفتم به اندازه ی ۷۰ مرتبه فرصت آرامش داشتی ... "یا سیدی" ...

-پشت سر هم و به صف از کنار دیوار های آجری رد می شدیم ... از راهروهای تنگ و اتاقهای کوچیک  اما با مقامهای عظیم ... مقام ام البنین - مقام حضرت زینب - مقام امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ... خونه ی حضرت علی (ع) پر بود از احساسات ناب ... رسیدیم به یه چاه ... چاهی که روشو پر کرده بودن و دور تا دورش  با شیشه محصور شده بود . شاید اگه نمی دونستیم این همون چاه معروف مولاست از کنارش می گذشتیم ٬مثل همه چاه ها ... شاید اگه نمی دونستیم قدمهامون سست نمی شد ... اما حقیقت داشت ... این چاه سرشار از ناگفته ها بود ... لبریز از دلتنگی ها و دلواپسی ها ... حقیقت داشت ... اینجا ناگفته های خودتو از یاد می بردی ... 

-شب آخر بود . وداع سخت بود ٬شایدم نا ممکن! کنار هم ایستاده بودیم رو به ضریح و هر کدوممون با واژه های دلمون جمله های آخر رو می ساختیم . التماس دعا بود و حاجتها و تکرار آرزوها و رویاها ... چهره خیلی ها از جلوی چشمامون رد می شد ٬ اسم خیلی ها روی زبونمون می چرخید و انتهاش می رسید به این آرزو که کاش قسمت همگی بشه . اشکهای آخرمون روی گونه ها نشسته بود ٬ هیچ کس نای رفتن نداشت ... " یا الله خانم "  با لحن عربی یعنی که حرکت کن ... یعنی وقت تمومه . یعنی نوبت این لحظاتت به سر رسیده ... یعنی باید تجربه ناب ترین حس آرامش رو  به بقیه واگذار کنی ...  یعنی بدرود با نجف اشرف ...

 

 

نوشته شده توسط عـاطـفه در یکشنبه 1387/11/13 ساعت 3:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |